4- فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
شنیده ام سخنی
خوش که پیر کنعانگفت/ فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
حدیث هول
قیامت که گفت واعظ شهر / کنایتی است که
از روزگار هجران گفت
نشان یار
سفرکرده از که پرسمباز / که هر چه برید صبا پریشان گفت
من و مقام رضا
بعد از این و شکررقیب/ که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
مزن زچون و
چرا دم که بنده یمقبل / قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
کوچه های جماران همراز کوچه های مدینه گشته
اند بعد از ارتحال رسول. آنان که پای دارند هروله می کنند تا خود را به خانه ای
برسانند مطاف ملائک حافظ تو بوده است و هر صبح و شام میهمان سفره ای که از بهشت بهر
تو نزولمی یافت، خانه ای که همنوازی تسبیحات تو هر صبح و شام نور می خورد و نور می
آشامد ودر عطر روح اللهی تو شناور بود. آنان که پای دارند هروله می کنند، اما انان
که پادر راه عشق تو باخته اند چه کنند؟ جانا، رحم آور! اینجا عالم ظاهر است و ظاهر
حجاب باطن. چه کنیم؟
ستون های
حسینیه ی جماران رازداران اُستُن حنانه اند اما بر حال ما می گریند، بر حال آن
دلباختگانی که بی تو دیگر جانشان جز باریسنگین بر گرده ی فراق نیست. ستون ها می
نالند. ذرات چوب و آهن و خاک، هر چه هست، مینالند. آنجا که تو می نشستی، اریکه
حکومت عشق بر جان های مشتاقان، خالی ماندهاست.
گریه کن تا آن
بغض گلوگیر بشکند و اشک هایت پیش بازقدم های یار روند، در کوچه باغ های ملکوت.
طراوت آن جنات از اشک های من و توست ،اما دل هایمان آرام نمی گیرد. کاش این غم،
اشک می شد و فرو می ریخت و این ابرهایتنگ نشسته، آسمان سینه هامان را به خورشید وا
می گذاشتند. کاش قلب مرا قربانی میگرفتند تا این گرد ماتم از شهر برخیزد و رسول
الله به مدینه باز گردد.
جانا! سخن از
فراق توست، که در فراق جز حدیث فراقنه در دل می گذرد و نه بر لب می آید. با ما بگو
که باید کرد که جان مانده است و ایعزیزتر از جان ، تو رفته ای؟ ما جان و سر را می
خواستیم تا بر سر پیمانی نهیم که باتو بسته بودیم. حال بازگو که با این سر پر درد
و جان پریشان چه کنیم؟ اما فراق آمدنی است، دیر یا زود، و این بیت الاحزان مهبطی است در هجران، تا بسوزی و
از آتشفراق ققنوسی برآید با بال های آتشین، که تو را بر بال های خویش
ازسدرةالمنتهی نیزبگذارند.
جانا! محبت تو
شیطان را به بندکشیده تا بین مردمان و یاد مرگ هیچ حجابی حائل نگردد و همه در محشر
قیامتی که توبرپا کرده ای حاضر شوند.
رحم آور ای
عزیز ما! کسی رابفرست تا آن خبر هولناک را که شنیده ایم تکذیب کند. ای مسیحای جان
بخش دل های میتما! مگر مسیح هم می میرد؟
«کو خمینی؟ کو خمینی؟»... «کوکو»ی غریبانه ی بوفدل ما
در ویرانه های سینه هامان پیچیده است، در آنجا که تا پیش از این بیت المعموربود.
گوش کن به ترنم ذرات خاک در تلاوت سوره ی «الرحمن». در آسمان، اما، قاریانملکوت که
قرآن را از رسول الله آموخته اند، با سوره ی «دهر» به استقبال آمدهاند.
شب سر رسیده
است، اما قلب ها تسکین نمی یابند. نبضاضطراب می تپد و فوران آتش غم از عمق اقیانوس
روح تا قلب ها سریان می یابد و با اشکازچشمه ی چشم ها بیرون می زند.
همه انتظار می
کشند و انتظار خواب را رانده است. شبخاکستری است که آتش روز واقعه را پنهان داشته.
فردا چه خواهد شد؟
عاشق در معشوق
به فنا می رسد و بقای خویش را دربقای او می جوید. پس نه عجب اگر از امت کسی نیست
که خود را به یاد آورد! همه بی خودگشته اند و یکبار دیگر این انسان است که بر عهدی
بزرگ مبعوث می گردد. زمین درانزوای کهکشان، سر در گریبان ماتم فرو برده است و بر
تنهایی امام عصر می گرید وستارگان شمع گریان جمع غریبانه ی اصحابند :
امن یجیب
المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ؟
جوانانی که
خود را از او باز یافته اند، اکنونیکباره چشم بر جهانی گشوده اند که در آنجا اجال
تن ها به سر می رسد و انسانی بهعظمت روح الله نیز می میرد.
شب رابکشت ، اما خود در انتظار طلوع نماند. نوری کهدر طواف قلب محمد (ص) بود به
قبله ی طواف خویش واصل شد. پروانه ها نور را به حکممیثاق می شناسد و از آغاز، با
قصد سوختن پر در مطاف می گشایند.
در آسمان،
ملائکی که مر را بایک اشاره ی لولاکی بشکافتند، راه را با فاتحه گشودند. بانگ
تلاوت از شقاق قمربرخاست... و تا آسمان هفتم بالا گرفت؛ تا جنات یاسین و حُجُرات
نور بر دامنه یاعتراف، تا آنجا که نسیم «هل اتی» می وزد، با عطر یاس و گل های
محمدی... تا بستانهایی که از نهر های «طه» سیراب می شوند. اما زمین، ای وای! ماتم
گرفت و «اناءاللیل» و «اطراف النهار» پر شد از گریه های غریبانه و نوحه های
یتیمانه. زنی فریادمیزد : «نگویید که خمینی مرده است، نگویید که خمینی مرده است! »
و آن دیگری، که چشماز تصویر او بر نمی گرفت و می گریست. وقتی انسانی آن سان عظیم
که خمینی بود روی درنقاب خاک می کشد، شکاف فرقت و فقدان او تا به قیامت جبران
نمیگردد؛ شکاف فرقت او دردل، زخمی التیام ناپذیر است.
جان را اشک می
کنند و از چشمان فرو می ریزند تاالتیام یابند، اما دریغ! دریغ و درد! او را نمی
توان شیرین تر از جان نامید، کهشیرینی جان به وجود اوست و اکنون که به دیار نادیار
روح سفر کرده است، شرنگی تلخ تراز جان چیست درکام ماندگان؟
روح نمازمان
قبض شد و لاشه های سرد رکوع و سجودمانبی کفن و دفن بر خاک ماند و قلب گوری شد که
در آن، جنازه ی فطرت را به خاک سپردند. اعصار بینات
پایان یافت و باز ماییم و عقلمان؛ ماییم و عقلمان این فرشته ی مطرودبال شکسته بر
مهبط زمین ، در جزیره ی تنها. کی باشد که ادریس بیاید ؟ کی باشد کهاریس بیاید؟
گرد آمده اند
و در برهوت میانظاهر و باطن حیرانند. خدایا، مگر روح الله نیز می میرند؟ خدایا، او
سببی بود کهزمین و آسمان را به هم می پیوست. اکنون ما را بازگوی که به کجا روی
آوریم؟ عقل میگوید که اکنون او بر بلندای آسمان ابدیت ایستاده است و امتداد وجود
خویش را درتاریخ می نگرد، اما چشم ظاهر بین بدنی نحیف را پیچیده در میان کفنی سفید
می بیند،در انتظار بازگشتن به خاک. آن تابوت شیشه ای نگینگرانقدر انگشتری زمین
است، کعبهبلورین دلهای عشاق حق. و آن عمامه سیاه بر کفن سفید، نقطه ی خل گرفتاری
گرفتارانعشق است.
گریه موهبتی
است که راه صبر را هموار می دارد،وگرنه، با ما بگو که داغ تو را چگونه تاب آوریم!
با تو همان می گوییم که امام علیدر رحلت رسول خدا گفت :
ان الصبر
لجمیل الا عنک
و ان الجزع
لقبیح الا علیک
و ان المصاب بک لجلیل
صبر جمیل است
اما نه در مرگ تو، و بی تابی زشت استاما نه در جدایی از تو، و مصیبت تو عظیم است،
و پیش از تو و پس از تو هرچه مصیبتباشد کوچک است و آسان است. با ما سخن از زیبایی
صبر و قبح جزع نگویید! اینجا میزاندر هم می پامیزد. مصیبت آن همه عظیم است که ار
بی تابی چاره ای نیست :
ان الصبر لجمیل الا عنکو ان الحزع لقبیح الا علیک
آن همه خواهیم
گریست که بتوان دلها را در مغسل داغتو غسل داد، و تو بدان که اگر جهان در انتظار
قائم آل محمد نبود، آسمان نیز آنهمهمی گریست که سیل اشک بنیان حیات را بر می کند و
زمین شکاف بر می داشت و خورشید کورمی شد.
داغ یتیمی بر
پیشانی فرزندان آنگاه نشست که تورفتی. می گفت: « زینب، بگو بابا خداحافظ! محمد بگو
بابا خداحافظ!»
«فار التنور» در وصف ماست کهچشمه های اشکمان از عمق
قلب های اتش گرفته می جوشد. قلب زمین آتش گرفته است و اشکداغ از چشمه ها فواره میزند.
فردا که این طوفان سیاره ی زمین را در خود گرفت، اینکشتی خواهد راند تا بر «جودی»
بنشیند، بر آن منزل مبارک، که بسم الله مجریها ومرسیها. آنگاه هنگام استجاب دعای
نوح خواهد رسید، اگر چه او خود دیگر در میان مانیست:
رب انزلنی منزلا مبارک و انت خیر المنزلین